فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

932

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

نقليه . نَقَمَ - - نَقَماً و تنِقَّاماً من فلانٍ : او را تنبيه كرد ، - الأَمْرَ على فُلانٍ او مِن فلانٍ : به علت انجام كار بد از او مؤاخذه و عيبجوئى كرد ، - نَقْماً الشّيءَ : آن چيز را بسرعت خورد . نَقِمَ - - نَقَماً و تنِقَّاماً : مرادف ( نَقَمَ ) است ، - نَقْماً الشّيءَ : آن را بسرعت خورد . نَقَّمَ - تَنْقِيماً [ نقم ] : در مكروه داشتن چيزى مبالغه كرد . النَّقَم - ميانهء راه . النَّقْمَة - اسم است از ( الانتقام ) . النِّقْمَة - مرادف ( النَّقِمَة ) است . النَّقِمَة - ج نَقِم و نِقَم و نَقِمَات : كيفر دادن ، تنبيه . نَقْنَقَ - نَقْنَقَةً [ نفتنق ] الضفدعُ : قورباغه صدا كرد ، - تِ العينُ : چشم بگودى افتاد . النِّقْنِق - ج نَقَانِق [ نقنق ] ( ح ) : شترمرغ نر . نَقَه - - نُقُوهاً فلانٌ من مَرَضِه : از بيمارى بهبودى يافت ولى هنوز ناتوان است ، - نُقُوها و نَقْهاً و نَقَاهَةً و نقهاناً الحديثَ : سخن را درك كرد و فهميد . نَقِه - - نَقَهاً فلانٌ من مَرَضِه : مرادف ( نَقَه ) است . النَّقِه - آنكه حديث را بفهمد . النَّقْهَة - اسم مره از ( نَقَه ) است . النَّقْو - ج أَنْقاء [ نقو ] : مرادف ( النِّقْو ) است . النِّقْو - ج أَنْقاء [ نقو ] : هر استخوان يا عضوى از بدن كه داراى مغز باشد . النَّقْوَى - [ نقو ] : مؤنث ( افْعَلُ التَّفضيل الأَنْقَى ) است . النَّقْوَاء - [ نقو ] : مؤنث ( الأَنْقَى ) به معناى آنكه باريك استخوان است ؛ « فخذٌ نَقْوَاء » : ران باريك و كم گوشت . النَّقْوَة - [ نقو ] : بهترين هر چيزى . النَّقُوق - ج نُقُق و نُقّ [ نقّ ] : فرياد كننده . النَّقُوس - ( ن ) : گياه ، گونه اى گياه . النُّقُوط - آنچه كه در جشنهاى ازدواج هديه كنند . النَّقُوع - آب خنك و گوارا ، آنچه كه در آب خيسانند ، زردآلوى خشك و شايد به اين نام تسميه شده كه در آب خيسانده مىشود تا آن را بخورند . نَقِيَ - - نَقَاوَةً و نَقَاءً و نَقَاءَةً و نُقَاوَةً و نُقَايَةً [ نقو ] : پاكيزه و زيبا و منزّه شد . نَقِيَ - - نَقَاءً [ نقي ] ه : او را ديد و ملاقات كرد . النِّقْي - ج أَنْقاء [ نقي ] : مغز استخوان ، پيه چشم كه در اثر چاقى پديد آيد . النَّقِيّ - ج نِقَاء و أَنْقِيَاء و نُقَوَاء [ نقو و نقي ] : پاكيزه و تميز . النَّقِيب - سوراخ ، شيپور ، زبانهء ترازو ، - ج نُقَباء ( ا ع ) : در اصطلاح نظامى به معناى ( كاپيتان ) يا ( رئيس ) است كه در زبان فارسى به آن ( سروان ) گويند ، گواه و پيشوا و مِهتر و بزرگ قوم ، رئيس اتحاديه يا سنديكا ؛ « نَقيب الأَشْرافِ » : بزرگ و رئيس اشراف و سادات قوم ؛ « كَلْبٌ نَقِيبٌ » : سگى كه صداى آن را كم كنند تا صداى آن به جاهاى دور دست نرسد تا مردم براى ميهمانى و يا طلب غذا بدان سوى روى آورند ( البته اين كار افراد لئيم است ) . النَّقِيبَة - [ نقي ] : مؤنث ( النَّقيب ) است ، نفس ، خرد ، طبيعت ، مشورت ، قاطع شدن رأى . النَّقْيَة - [ نقي ] : كلمه ، واژه ؛ « سَمِعْتُ نَقيَةَ حَقٍّ » : كلمهء حقى را شنيدم . النَّقِيَّة - [ نقي ] : مؤنث ( النَّقِيّ ) است . النَّقِيَّة - [ نقي ] : كلمه ، واژه . النَّقِيذ - آنچه كه از دست دشمن رهانيده شده باشد . النَّقِيذَة - ج نَقَائِذ : آنچه كه از دشمن از قبيل اسب و زره و جز آن گرفته شده باشد . النَّقِير - ج أَنْقِرَة : فرو رفتگى در پشت هستهء خرما ، آنچه كه از سنگ يا چوب و مانند آنها سوراخ شده باشد ، ستون يا تنهء درخت كه همانند پلكان از آن بالا روند ، تنهء درختى كه آن را گود كرده و در آن شراب سازند تا طعم آن تند و تيز شود ، اصل و نژاد مرد ، صدا و آوا ، فقير و بسيار مستمند ، مگس سياه رنگ ، تخته اى كه بر روى آن گِل حمل كنند ، ظرفى كه در آن گِل براى ساختمان آماده و حمل كنند . النَّقِيرَة - قايق ، كشتى كوچك . النَّقِيش - نظير ، همسان ، همانند . النَّقِيص - آب گوارا ، هر عطرى كه بوى خوش داشته باشد . النَّقِيصَة - ج نَقَائِص : اخلاق پست و ناپسنديده ، عيب ، بلا كه در مردم افتد . النَّقِيضِ - مخالف ، ضد ؛ « فلانٌ هو نَقِيضُك » : فلانى بر ضد تو است ؛ « هما على طَرَفَي نَقِيض » : آن دو نفر مخالف يكديگرند ؛ « نَقِيضُ كلِّ شيءٍ » : مخالف هر چيزى ، راه در كوهستان ، سر و صداى جوجه و عقرب و قورباغه و عقاب و شترمرغ و جز آنها ، - من الأَدَم و الرَّحْل و الوَتَر و الأصابع و الأضلاع و المَفاضِل و نحوها : سر و صداى مِهمان و گروه مسافر و انگشتان و ضلعها و مفاصل و مانند آن ؛ « النَّقِيضانِ » : دو امر يا دو موضوع متناقض با هم بطوريكه نتوان آن دو را به يك صورت اعم از ايجاب و نفى در آورد . النَّقِيضَة - ج نَقَائِض : اسم است از ( المُنَاقَضة ) ، - فى الشِّعْرِ : آنچه كه با آن شعرى را نقض يا ردّ كنند ؛ « هذه القَصِيدةُ نَقيضَةُ قَصيدةِ فلان » : اين قصيده با قصيدهء ديگرى متناقض است و از اين قبيل است نقائض دو شاعر بزرگ عرب جرير و فرزدق . النَّقِيط - بردهء برده ، نوكرِ نوكر . النَّقِيع - ج أَنْقِعَة : شرابى كه از مويز گرفته مىشود ، آنچه كه در آن خرما خيسانده شود ، آب سرد و گوارا ، چاه پر از آب ، فرياد ، مردى كه مادرش غير از قوم خود باشد ؛ « دواءٌ نَقِيعٌ » : داروى مفيد . النَّقِيعَة - ج نَقَائِع : غذائى كه براى آنكه از مسافرت مىآيد تهيه كنند ، هر ذبيحه اى كه براى ميهمانى ذبح كنند . النَّقِيف - ج نُقْفٌ : ستون يا تنهء درختى كه موريانه آن را خورده باشد .